مهرمینا

ساخت وبلاگ
یکمی قبل از ما شدن
امروز ک مینویسم ۸مهر یکم حالم بهتره اما هم چنان دلتنگتم و هیچ چیز خوشحالم نمیکنه  ۱۴ تیر بود و من هنوز هیچ کاری نکردم دیگ مژده ب زبون اومد ک به رضایی گف تو رو خدا بذار مینا بره ۳روز دیگ بله برونشه این حتی لباسم نخریده یکم مسقره بازی دراوردیم و دوباره مشغول کار شدیم موقع ناهار رضایی گف تو برو تا شنبه ک کارات تموم شد برگرد فقط نگاش کردم از تعجب این چن روز عید فطر بود و تعطیل اما واسه ی حسابدار تیرماه تعطیلی معنی نداره , اومدم خونه و با ثریا کل لباسامو ریختم بهم و یهو لباسی ک مامان از کربلا اورده ب مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

ما شدنمون مبارک
ساعت ده دقیقه به ۹ صبح, ۱۷ تیر  گوشیم زنگ زد و دیدم شماره مهرداد گف ک راه افتادن عععععععععع مینا بترکی چقد میخابی(خودم تو دلم ) ساعت ۹:۳۰ قرار بریم محضر برای محرمیت  اقا مث جت پاشدم و لباس پوشیدم مامان و بابام ک اماده بودن خخخخخخخ ینی هرچی صدام کرده بودن باز خوابم رفته بود سریع اماده شدم ۹:۱۰ مهرداد اینا زنگ و زدن ک بریم اماااااا خاله هنوز نیمده بود و عجیب نیس چون تخصصش دق دادن ,  پدر و مادر و خواهر مهرداد , پدر مادر و خاله من , قرار شد بریم محضر  تو حیاط واستادیم تا خاله برسه زیر چشمی نگاه مهرد مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

بدون شرح دلم
امروز که مینویسم یک ماه گذشته مهرداد 11 مهر از خرم آباد برگشت و پدرش همون روز بر اثر فشار رفت کما خیلی حالم بد بود حال دلم افتضاح بود انگار مهرداد و گم کردم و چ حال بدی تا فهمیدم رفتم بیمارستان و ..... اما نمیتونستم ببینم جای خالیشو 5 شنبه قبلش بهم زنگ زده بود و انگار ی چیزایی از سردی ما فهمیده بود و بهم گفت مینا تو هیچ وقت نباید ناراحت باشی و غمگین من همیشه پشتتم چ پشتی شد 5 شنبه این حرفو زد و یک شنبه رفت تو کما و این ب نظرم بی انصافانه ترین قول دنیا بود ک پدر بهم داد روزها از پشت هم گذشتن  و مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

دنیا
نمیدونم باید چی بگم بگم خواست خدا بگم انتخاب خودم بگم سرنوشت هرچی میشه اسمشو گذاشت اما شوخی بود ک دنیا سرم دراورد خوشحال نیستم ناراحتم نیستم یکم ناراحتیم سر اینکه چرا زودتر نگف و با زبون بی زبونی خواست بفهمونه ک منو.نمیخاد هرچند ک منو قبل از پدرش تو دلش کشته بود منم صبر کردم اما نخاست ک منو ببینه حتی حرفامو بشنوه ک چمه چمه ک داغونم ب قول خودش حتی دیدنمم دیگ خوشحالش نمیکنه نمیدونم این حسو از اول داشت یا..... ک اگر از اول داشتو منو نمیخاست و سر اجبار بود باید ب جرات بگم ک تا عمر دارم این گناه کبیر مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

......
شبی ک هیچ وقت دوس ندارم ب صبح برسه 

قلبی ک داره از جا کنده میشه 

دلی ک اروم نداره 

ذهنی ک پر از حرفه 

زبونی ک پر از حرفه و 

چشمی ک مدتهاس در تنهایی میباره 

حال امشبه منه 

کااااااش هیچ وقت صبحو نبینم 

۲۵/اذر /۹۵ ساعت ۹:۰۳ -شب

مهرمینا...
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

روزهای سخت
بالاخره رو دلم پا گذاشتم و ب مامانش زنگیدم ک دیگ نمیتونم ادامه بدم خیلی تلاش کردم اما من واقعا گمت کردم مهرداد و کوچکترین تلاشی نکردی حال دلم عجیبه اولین مردی ک وارد زندگیم شد کسی ک هیچی ازش نخاستم فقط گفتم ارامش حالا همونی ک بهم قول ارامش داد قول داد ک برام تکیه گاه باشه حتی نیس ک این روزارو ببینه من هیچی از مهرداد تو زندگی نخاستم ن پول ن خونه ن مدرک ن تجملات هیچی اما حق دلمم این نادیده گرفتن نبود دلی ک سخت میگرفت ب دلش بسته شد و نمیدونم چطور رها شد ب خدای احد و واحد ک اگر ی قدم ب سمتم میومد ده مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

دلی ک سوخت
و هیچ وقت نفهمیدم ک چرا من همیشه باید حرف نزنم و تا کی این قلب باید طاقت بیاره و دلی ک همه حرفارو بشنوه و نگه داره از روز دوم مرگ پدر ک برای اولین بار ی سری ادمارو میدیدمو در گوشم میگفتن اگر اینجور ب خودت نرسی مهرداد ولت میکنهااااا و من تو دلم میگفتم اگر قراره بخاطر ظاهرم ولم کنه همین الان ول کنه و روی زخمی ک داشتم فقط نمک پاشیدن چراااا چون ک من فقط ارایش نمیکنم اخه مگ مراسم عزا نیس و انتظارات این مردم فقط خنجری بود ته قلبم و باز در گوشم میگفتن حواست بهش باشه ها سرو گوشش میجنبه و باز ته دلم میگف مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

سال
سالامشب یک سال از تورو نداشتن میگذره پدر از رفتنت بی خبر و حتی نمیتونم بیام کنار قبرت دلم بعضی وقتا برای بودنت تنگ میشه خیلی تنگ با اینک خانوادت در حقم بدی کردن زخم خوردم بی محلی دیدم و هنوزم دارم میبینم اما دلم برای تو تنگه و دلم میخادفقط یک بار بتونم بیام کنارت و بهت نشون بدم که چقد حال الانم آرومه و چ عشقی تو دلم داره رشد میکنه که ببینی مینا دلش قرص دلی شده میدونم ک خودت میبینی خداتورو برد ک اون روزارو نبینی تو با رفتنت بازم به من ثابت کردی ک دوسم داری ک اگر بودی اون روزا ذره ذره میکشتت امیدوارم مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

به نظاره نشسته ام
کاش می شد به سادگی یک سلام تمام نبودنت را از یاد ببرم و پاک کنم این همه دلتنگی را از لوح فرسوده ی دل کاش می توانستم با یک سلام ساده در آغاز این نامه ها خط کشم بر هر چه فاصله است از دستان من تا لمس بودنت می بینی؟ دیگر حتی سلام هم برای من که دور از تو مانده ام واژه ی دلنشینی نیست... چرا که با هر درود به یاد می آورم که روزی تو را بدرود گفته ام و غرق می شوم در آرزوی شیرین آن ساعت که تا نهایت هستی عشق، کنارم باشی و هیچ گاه دوباره نیازمند سلامی دوباره نشویم با این همه اگر سلام را کنار بگذارم، در س مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26

مهر بی مهری
او قهرمان زندگی من است... حتی اگر هیچ مدالی بر گردنش نباشد، حتی اگر هیچ‌کس از قهرمانی‌اش با خبر نشود... قهرمانی که هیچ‌وقت خسته نشد...  قهرمانی که باخت تا من برنده شوم.او قهرمان زندگی من است... قهرمانی که بودنش روز و ماه و سال نمی‌شناسد...قهرمانی که در سخت‌ترین روزهای زندگی کنارم ماند و هرگز پشتم را خالی نکرد... حتی اگر تمام دنیا رو به رویم باشند ایمان دارم که او کنارم می‌ماند.... او قهرمان زندگی من است...  قهرمانی که آرزوهایش شده آرزوهای من... فکر و خیالش شده فکر و خیال من... زندگی‌اش شده زندگی مهرمینا...ادامه مطلب
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26