به نظاره نشسته ام

ساخت وبلاگ
به نظاره نشسته ام
کاش می شد به سادگی یک سلام تمام نبودنت را از یاد ببرم و پاک کنم این همه دلتنگی را از لوح فرسوده ی دل

کاش می توانستم با یک سلام ساده در آغاز این نامه ها خط کشم بر هر چه فاصله است از دستان من تا لمس بودنت

می بینی؟ دیگر حتی سلام هم برای من که دور از تو مانده ام واژه ی دلنشینی نیست...

چرا که با هر درود به یاد می آورم که روزی تو را بدرود گفته ام و غرق می شوم در آرزوی شیرین آن ساعت که تا نهایت هستی عشق، کنارم باشی و هیچ گاه دوباره نیازمند سلامی دوباره نشویم

با این همه اگر سلام را کنار بگذارم، در سطرهای نامه هایم چه بنویسم من که میترسم از رسیدن به وازه ی خداحافظ؟؟!

این روزهای بودن ونبودنت، چیزی در سینه ام عجیب دلتنگ تو می شود و گاه میان لحظه هایی که مانده در سکوت یک بغض، به نفس نفس می افتد از اضطراب عشق و آنقدر بی قرار و آشفته می تپد که احساس میکنم در این جسم، دیگر جایی برای این همه احساس نیست

می بینی مرا که چگونه با حال و روزی پریشان تر از مجنون و چشمانی لبریز عشق که جهانی را به نظاره می نشاند، رسوای آدم شده ام و ستوده ی عالم؟!

عالمی که بر پایه ی عشق تکیه کرده و می داند که بود ونبود عشق یعنی بود و نبود او

... و اما اعتراضی نیست بر آدمیان؛ این فرزندان فراموشکار که از آن همه عشق تنها نامی را یدک می کشند که برایشان شبیه *نمی دانم* معنا می شود

اگر خوب گوش دهی می شنوی که حکایت شیفتگی ام هر شب میان ستارگان این سو و آنسو سرک میکشد و آسمانت را سرشار می کند از تلالو عشق

و با این همه هنوز نامت را با واژه های سکوتم نجوا می کنم که مبادا به گوش شیطان برسد و آتش کینه اش میان قلب من و تو جدایی بیاندازد

اما تو.... . یادت نرود در جواب فریاد های بی صدایم لبخند بزنی!

خوب من، باز هم بخند.

حالا بگذار همبن جا که هنوز لبخند بر لب داری نامه ام را پایان برم تا شادی ات در قاب لحظه هایم همیشگی شود

اما اگر باز هم دلتنگ حرفهایم شدی، چشمانت را ببند و سرت را بگذار بر شانه هایی که اینجا دور از تو مانده اند و خوب خوب گوش بسپار بر من، که تا هر کجا که بخواهی با تو از عشق سخن خواهم گفت.

نه! خداحافظ نمی گویم... من هنوز برایت از جنون قصه ها دارم 

دوسال از نبودنت گذشت پدر

مهرمینا...
ما را در سایت مهرمینا دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:26